سپهرسپهر، تا این لحظه: 15 سال و 1 ماه و 13 روز سن داره

سپهر عشق مامان

راه رفتنت

یه قدم ... نه بیشتر دو قدم .... نه بیشتر سه قدم .... نه بیشتر   بدو بدو بدو   خیلی صحنه باحالی بود. سپهری، مامانی، پیروز بدون اینکه کسی دستهای کوچولوت رو بگیره، شروع کردی به راه رفتن. تند و تند. انگار که یکی دنبالت کرده بود. بابا کلی ذوقت رو کرد. منم همینطور. همینطور هی قربون صدقه ات می رفتیم. خیلی با حال بود. یه جوری میخواستی تعادلت رو حفظ کنی که نخوری زمین. از خدا اینو میخوام که هیچوقت توی زندگیت زمین نخوری، و بتونی همیشه و همیشه و همه جا استوار قدم برداری آسمانم. من و بابایی خیلی دوستت داریم عزیزم. ...
2 آبان 1391

بالاخره پسر مامانی، گفت ماما

سلام دو روزه خیلی خوشحالم، خیلی، خیلی، در حد تیم ملی شاید هم جام جهانی دو روزه سپهر میگه ماما وایییییییییییییییییی خدا چقد خوشحالم چقد آرزوی اینو داشتم که این کلمه از دهنش بیاد بیرون. انگار دنیا رو بهم دادن اصلا باورم نمیشد . حالا دیگه همش میگه ماما و دیگه بابا ، بابا یادش رفته همش میگه ماما  ما  ماماماما جان دلم عزیزم مامانی.   راستی 5شنبه آش پشت پای آقاجون و مادر جون رو درست کردیم. ایشالا قسمت همه بشه زیارت حج و طواف خانه ی خدا. کلی خوش گذشت. آخه از شب قبلش خاله های من و دخترخاله هام اومدن خونه ی آقاجون اینا. خیلی وقت بود دور هم جمه نشده...
29 مهر 1391

خبرهای مهم-2- خوردن آبمیوه با نی

بالاخره آقا سپهر تونست خوردن آبمیوه رو به کمک و با نی بخوره . خاله ریحانه کشفش کرد و وقتی اینو گفت نزدیک بود شاخ در بیازم. کلی ذوقیدم. تا شب فکر کنم حدودای 4 تا آبمیوه دادم دستت تا ببینم خواب نیستم و شما داری با نی آبمیوه میخوری. کلی کیف کردم مامانی به قربونت . بعدا ازت عک هم میزارم گلم. راستی، راستی تا یادم نرفته، کلمه هاپو رو هم خیلی قشنگ ادا میکنی. البته وقتایی که خودت دوست داری و میلت باشه.   وااااااااااای سپهر کی حرف میزنی واسه مامان و سرش رو بخوری؟!؟!؟!؟ زود باش دیگه مامانی. بوس بوس ...
24 مهر 1391

خبرهای مهم-1- رفتن مادرجون و آقا جون به سرزمین وحی

سلام. بازم شرمنده م. از سپهرم خجالت میکشم بابت اینهمه تأخیر توی دفترچه اینترنتی خاطراتت. الان فکر میکنم حدود 10 روزی هست چیزی ننوشتم. بازم عذر میخوام. امروز اومدم تا خبرای داغ رو بدم.اول بگم که بالاخره آقاجون و مادرجون دیروز (23/07/91) عازم سرزمین وحی ، خانه ی خدا شدن. ما رو 30 و شاید 45 روز تنها گذاشتن. من و شما و بابایی هم بار و بندیلمون رو جمع کردیم و راهی خونه مادر جون اینا شدیم تا پیش خاله ریحانه باشیم. ساعت حرکتشون حدودای 10 بود ولی از ساعت 6 رفتیم مجتمع فجر که حاجیها از اونجا جمع بشن و با اتوبوسهایی که واسشون تهیه کرده بودن به فرودگاه برن. هوا عالیه عالی بود. من از ترس اینکه سرما نخوری، پتو پیچونده بودم دورت که سر...
24 مهر 1391

عزیزم، آسمان زندگی ام، روزت مبارک

کاش کودک بودم تا بزرگترین شیطنت زندگی ام نقاشی روی دیوار بود، ای کاش کودک بودم تا از ته دل می خندیدم نه اینکه مجبور باشم همواره تبسمی تلخ بر لب داشته باشم ، ای کاش کودک بودم تا در اوج ناراحتی و درد با یک بوسه همه چیز را فراموش می کردم...   پسر عزیزم، ناز و دردانه ی مادر، اولین تبریک واسه روز کودک رو از من و بابایی پذیرا باش. ...
17 مهر 1391

عکسهای آتلیه

سلام به همه ی دوست جونای آقا سپهر. اینم عکسهای سپهر که واسه تولدش بردیمش آتلیه. آتلیه ی آنتیکی نبود ولی از اونجاییکه گل پسری خوشکل و خوش عکسه، عکسها حرفه ای به نظر میاد. این شما و این هم عکسهای گل پسر مامانی     عاشق این عکسم.     این عکس پایینی رو به عنوان یادبود دادیم به مهمونا، روز تولدت عزیز مامان.خودمون هم داریم یه دونه.   خوب، من با اجازه برم. چند تا دونه دیگهمونده که ایشالا فردا میزارم. خوشتون اومد؟ بگید ماشالا   ...
16 مهر 1391

تقدیر و تشکر

سلام. تورو خدا منه کم حافظه رو میبینید؟ یه دوست خیلی خیلی خیلی خوبم واسه تولد سپهر یه مطلب گذاشته. http://golpesaretopol.niniweblog.com/post120.php مهدیه جان خیلی خیلی ممنونم. دست گلت درد نکنه. خیلی شرمنده کردی. امیدوارم که بتونم جبران کنم. از ته دل آرزو میکنم سپهر و مهبد دوستای خیلی خوبی واسه هم بشن. هرچند مسافت خیلی زیاده، ولی همونطور که ما مامانها، با هم دوست شدیم، اونا بتونن خیلی بهتر و صمیمی تر از ما با هم ارتباط داشته باشن. به امید اون روز.  ...
9 مهر 1391